ققنوس...
در آغاز ققنوسی بودی کوچک
کنج دلم آشیانه کردی...
من خوشحال بودم از بودنت
تمنا به خدایم برای کوچ نکردنت
نمی گنجیدم در پوستم، از بال و پر گرفتم ققنوسم!
شوق زیستن در من، روییده بود...
افسوس آن زمان نمی دانستم
ققنوس ها یکه ادامه می دهند!
به آتش کشیدی خودت و مرا...
اکنون،
برای که متولد شده ای؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:23 توسط محبوبه صالحی
|