در آغاز ققنوسی بودی کوچک

کنج دلم آشیانه کردی...

من خوشحال بودم از بودنت

تمنا به خدایم برای کوچ نکردنت

نمی گنجیدم در پوستم، از بال و پر گرفتم ققنوسم!

شوق زیستن در من، روییده بود...

افسوس آن زمان نمی دانستم

ققنوس ها یکه ادامه می دهند!

به آتش کشیدی خودت و مرا...

اکنون،

برای که متولد شده ای؟!