تنها در تابوت اتوبوسی ام

جسمم بی رمق افتاده است...

صندلی پناهم داده، چشمانم بهت زده

گلوله خلاصی را خورده ام

جانم از سر انگشتانم می چکد!!

نگاه سنگین شاگرد راننده،

به قیافه عجیب من!!

رد شدن اتوبوس از میان نورهای باریک

قطره اشکم جان می کد به گونه هایم چنگ می اندازد

می درخشد در نور و می میرد...

آنقدر آرام شکستم

که خدا هم گریه کرد از خجالت!!