و من تنها

میان دشتی پر از گل های سکوت

کوه ها در اطرافم دست در دست حلقه زده اند

سایه های هولناک، ترسی خالص با آرامشی محض در آمیخته

کاش باد بودم، جاری میشدم در رگ های طبیعت

سوار بر سبزه ها می رقصیدم

می وزیدم میان موهای معشوقم

رها میشدم میان آن تارهای ابریشمین طلایی

و دیگر هیچ...